پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
76
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
يوسف پاشا مرا شخصا مىشناخت . در مأموريت پيشين من او منصب صدر اعظمى را داشت و من به توسط او به سلطان سليم معرفى شدم . او از فيروزى درخشان سپاهيان فرانسه در ميدان اوسترليتز آگاه شده بود و مرا با نيكى پذيرفت و براى اينكه به وسيلهء من ، لشكرش را به احترام به فرانسه متوجه كند در حضور عام با احترام شايان به من گفت : « دوست من ، تو در اينجا ديگر در ميان كردها نيستى . من خدمتگزار باب عالى هستم كه به من فرمانروائى ارمنستان را سپرده است . من آنچه را كه در توانائى خود دارم به كار مىبرم تا دوران اقامت خود را در اردوگاهم به خوشى بگذرانى . من افسوس مىخورم كه در ارزنة الروم نبودم تا از تو بهتر پذيرائى كنم و به تو نشان بدهم كه نسبت به ملت دلير و جوانمرد فرانسه چه احترامى قايل هستم . خوراكى كه من به تو در اينجا مىدهم خوراك سربازى است « 1 » ولى اميدوارم كه از اين رك و راستى نظامى و پذيرائى من راضى باشى . به اميد خدا منتظرم كه فرمانهائى كه از قسطنطنيه بايد بيايد به زودى به دستم برسد و برايت شادىآور باشد . تو ، به دربار ايران مىروى و شاه و شاهزادگان را مىبينى . تو اين شكوه بىوقار ، اين ادب دور از حقيقت اين مهربانيهاى دروغين را كه در اروپاى شما اين اندازه آن را مىستايند درمىيابى ؛ اميدوارم در بازگشتنت به فرانسه يادبود خوبى از عثمانىها و بويژه از يوسف پاشا با خود ببرى . » همان شب آن روزى كه ما آنجا رسيديم نامهاى به آقاى روفن « 2 » نوشتم كه آن را در منىتور « 3 » ( 21 مه 1806 ) چاپ كردند و آن به اطلاع همه رسيد . يوسف پاشا هرچند بيش از هفتاد سال داشت جسم و روحش نيرومند بود . او مردى بلند بالا بود و خطوط سيمايش مرتب نبود ؛ ريشى سفيد رنگ و تنك داشت ؛ نگاهش تيز و با نفوذ بود . او در گرجستان به جهان آمده و در آغاز جوانيش مانند بردهاى به قسطنطنيه آمده بود و به او آموزش كامل نظامى دادند كه با خصائص
--> ( 1 ) - برحسب معناى كلمه به كلمه مىشود : من به تو جز هنديا نمىتوانم بدهم . ( 2 ) - Ruffin ( 3 ) - Moniteur